نمیتونستم این بلاتکلیفی رو تحمل کنم!
خودم زنگ زدم اومد صحبت کردیم
از لحظه ای که جواب داد تا لحظه ای که رسید
میلرزیدم،تند تند عرق میکردم ولی یخ زده بودم
پاتریک دستمو گرفته بود میگف آروم باش برو محکم حرفاتو بزن
گریت نگیره ها! (چنتا دسمال تا کرد گزاشت تو جیبم)
داشتم میرفتم صدام کرد گف مجبور نیستی کات کنی
هر تصمیمی گرفتی عب نداره،خودتو سرزنش نکن
(با اینکه میدونستم چقدر از حاجی متنفره)
در حالیکه تو دلم یبار دیگه افتخار کردم که همچین دوستی دارم
با پاهایی که میلرزید و حرفایی که همش تو همین چن ثانیه
از سرم پاک شده بود رفتم بیرون
نشستم کنارش یادم نمیاد اصلا سلام احوالپرسی کردم یا نه
شروع کردم حرف زدن
جمله اول جمله دوم جمله سوم... ووو سیل اشک -_-
میگف با گریه حرف نزن و یه بسته دسمال باز کرد
دو دیقه بعد خون دماغ هم شدم
دلم میخاس خودمو بگام ازین همه ضعف
چار پنج ساعتی صحبتمون طول کشید
شبیه باباهاست...خیلی!
مشکل همیشه اینجا بود که خیلی باهم فرق داشتیم
شاید اون بد نبود اصلا
فهمیدم که صبوره! خیلی! چیزایی میگفت که
تو تمام طول رابطمون نگفته بود
بی انصافیش اینجا بود که اشتباه خودشو نمیپذیرفت
فقط منو آدم بده میکرد :)) تخصص همیشگیش!
وقتی از پیشش برگشتم دیگه آروم بودم
ولی هنوز غمگینم،نسبت به آینده بدبینم
میدونم که ته این وصل شدنه بازم همچون روز و شبایی در انتظارمه:)))
برچسب:
نویسنده: نگین موسوی