همچنان آرزوم اینه که برم یه شهر دور و تنها زندگی کنم
از صب که چشامو وا کردم با مامانم دعوام شد
تا الان از جام پا نشدم
زیر پتو گریه کردم،غذا هم نخوردم از دیشب تا حالا
و باید بگم ریدم تو این زندگی که همه اطرافیانم
دارن فشار زندگیشونو رو من خالی میکنن و به تخمشونم نیس
که من چی میشم و چی میکشم
برچسب:
نویسنده: نگین موسوی